پاتوق بچه های دیروز

ماشالله پرسپولیس

دوشنبه سوم آذر 1393
http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1393/09/02/13930902214030503_PhotoL.jpg

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 10:34 توسط کمیل

کبوتر دل

یکشنبه دوم آذر 1393
 

احساس شوق می کنم اینجا در این حرم

مثل کبوترم که به هر سمت می پرم

 

شایسته ی زیارت شش گوشه نیستم

منت گذاشت مادر تو باز بر سرم

 

در باغ سیب تو نفسی تازه می کنم

 از عطر دلپذیر ضریحت ، معطرم

 

بالاسرت که می رسم از حال می روم

 باید چگونه در حرمت تاب آورم ؟

 

 پر می دهد کبوتر دل را به ناکجا

 این شاهکارِ " فرشچیان " در برابرم

 

پایین پای تو به غزل فکر می کنم

 باید که روضه خوان بشود ، دیده ی ترم

 

از روضه های زخم جوانت کنار تو

 انگار می شود دو سه بیتی مقدرم

 

آیینه ی شکسته ی در خون شناورم

 لبریز آه شد تن تو ، خاک بر سرم

 

آن قدر اسب و سنگ به تو لطف کرده اند

 تکرار گشته ای همه ی دشت ، اکبرم

 

با این دل شکسته به هر شکل می شود

 جسم تو را که بین عبا هست ، می برم

 

سخت است بهتر است غزل را رها کنم

 شاید خدا نکرده ، مبادا که مادرم...

 

باشد قرارمان شب جمعه ، فدای تو

 من قول می دهم غزلی نو بیاورم

 

غم ، قتلگاه ، مادر تو ، چشم تر ، حرم

 باید غزل سرود شب جمعه در حرم

 

" سید مسیح شاهچراغی "

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 14:17 توسط کمیل

یا حسین (ع)

چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393
پام هم بشکنه با پای شکسته میام پیاده حرمت امام حسین(ع).

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 13:25 توسط کمیل

خداجون

دوشنبه بیست و ششم آبان 1393
خدایا با چی منو داری امتحان میکنی. من که همیشه دستام در برابر تو به نشانه تسلیم بلنده .

خدا جون امتحان نکن چون در هر صورت مردودم. بی امتحان قبولم کن خدایا.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 7:16 توسط کمیل

نامه دختر شهید حسن طهرانی مقدم به پدرش

چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393

تهرانی مقدم- وبلاگ عطش- وکیلی پور

بسم الله رحمن الرحیم

بابای خوبم

سلام

خوب می دانی که این اولین نامه ای نیست که برای تو می نویسم و خوب می دانم که آخرینش هم نخواهد بود. چرا که بعد از رفتنت تازه وقتت آزاد شده و می توانی بی هیچ مضیقه و بی هیچ عجله ای حرفهایم را گوش کنی و درد دلهایم را بشنوی و دوا کنی. درددل کردن با تو برایم مثل نشستن سر مزارت، مثل بوسیدن قاب عکست، مثل بو کردن ِ گاه به گاه چفیه ات، مثل نماز خواندن روی مهرت، ‌شیرین است. امیدم این است که هر لحظه مرا می بینی، صدایت که می کنم نشسته ای پیش من و گوش می دهی. برای هر کاری که می خواهم از تو اجازه بگیرم منتظر نمی مانم که از ماموریت برگردی و به چند نفر زنگ نمی زنم تا یکی گوشی موبایلی به تو برساند و من چند کلمه با تو حرف بزنم. کافی است که یک آن ترا صدا کنم آن وقت پهنای لبخند را روی صورت قشنگت تصور می کنم و آرام می شوم. گاهی هم اخم می کنی. فکر نکن که نمی فهمم. می دانم مراقبم هستی حتی بیشتر از آن وقت ها.

حواست هست به رفتار مردم، به حرفهایشان، به تملق، به ریا، به همه ی چیزهایی که یک عمر تو به آنها حساس بودی. به همه ی صفت هایی که نه من که هیچ کس در تو ندیده بود. آخر اگر بگویم من ندیده بودم که نمی شود. می دانی که من شاخص خوبی برای شناساندن تو نیستم. من آنقدر محو مهربانی ها و خوبی ها و حرف هایت بودم که از شناختن وجودت جا ماندم.

آنقدر دستم را گرفتی و دواندی که وقت نکردم برگردم و صورتت را نگاه کنم. آنقدر با انگشتت به آدم های خوب تر اشاره کردی که حواسم نبود یک بار دستت را دنبال کنم و صاحب انگشت را نگاه کنم. آنقدر عکس امام و آقا را از بچگی گرفتی مقابل چشمانم که بفهمم پیشوا و راهنمای همیشگی ام کیست. چنان از فرماندهان شهید جنگ برایم حرف می زدی و چنان از خوبی هایشان می گفتی که تا بعد از شهادتت نمیدانستم که خودت یکی بودی درست مثل آنها. گفته بودی که یک بار  همه ی فرماندهان را خانه ی مادرجون شام داده ای. وقتی می رفتم خانه ی مادرجون و احساس می کردم که روزی توی این اتاق حسین خرازی و مهدی باکری و زین الدین و همت و ... چهار زانو نشسته اند و غذا خورده اند، فضای اتاق را متبرک می دیدم اما هیچ وقت حواسم نبود که زیر پاهای تو را تبرک کنم. هیچ گاه از رشادت ها و فداکاری هایت در جنگ یا حتی بعد از آن برایم نگفتی و الان می دانی که چه حسرتی می خورم وقتی آنها را از زبان دیگران می شنوم.

بابای مهربانم

راستی هوای آن دنیا چه طور است؟ جمعتان جمع است دیگر. نمی دانم توی مهمانی فرماندهان بیش تر می چرخی یا مثل این سالهای آخر با جوان های گمنام بی ادعا نشست و برخاست می کنی؟ هرچه باشد خیالم راحت است که حالت خوب است و دیگر خروار خروار غصه جمع نمی شود توی چشمانت و دیگر لازم نیست که مدام بخندی و بخندانی که حواسمان پرت شود از غصه ی چشمانت.

یادم نرفته هنوز که چه طور حسرت می خوردی برای دنیا پرستی بعضی ها، برای میزانِ حسدِ توی دلِ‌بعضی دیگر، برای کوتاه بینی، برای خود بینی. غصه می خوردی برای جوان ها، برای مردم، برای فقر، برای آنها که می آمدند در خانه مان و نیاز داشتند و تو هیچ وقت دست خالی برشان نمی گرداندی. نمی دانم در حین آفرینشت خدا چه سهمی از سخاوت و کرم را در وجودت ریخت که چنین لبریز بودی. هیچ وقت نشد که چیزی از تو بخواهم و بتوانی و نه بشنوم. تنها من که نه. هیچ کس نشد که چیزی از تو بخواهد و بتوانی و نه بشنود.

دارایی ات، وقتت، وجودت همه را وقف عام کرده بودی و می دانم که سهم ما را جدا می گذاشتی. ولی مطمئن نیستم که برای خودت هم چیزی برمی داشتی یا نه. بس که با اخلاص بودی. خودت را فراموش می کردی همیشه. اسلام را بر خود و خانواده و مال و جانت مقدم می دانستی و همه ی کارهایت برای پیشرفت اسلام بود.  این طور نبود اگر، که قبل از شروع هر کار مهمی چندین بار به مادرجون اصرار نمی کردی که دعایتان کند، آن طور قبلش به ائمه توسل نمی کردید و بعدش نماز شکر نمی خواندید و صبح ها قبل از نماز آن طور با خدا حرف نمی زدی که من لذت خواب نیمه شب را به شنیدن صدای تو بفروشم. شاید اگر آنقدر برای قرآن حفظ کردنم ذوق و حرارت نشان نمی دادی و در جمع دوست و آشنا و فامیل با علاقه و شوق از حفظ قرآنم یاد می کردی من هیچ گاه نمی توانستم دوریت را تحمل کنم. هنگامی که آن روز در کنار مادر صبورم نشسته بودم و خبر پرواز جاودانه ات را با مادر شنیدیم قلبم لرزید، چشمانم پر اشک شد مثل اینکه کوهها بر سرم ویران شدند اما به مادرم که نگریستم عظمت تو را در چهره او دیدم. چنان صبوری کرد که صبر از او بی تاب شد. پس از سه دهه زندگی با تو که تو در سنگر جهاد و او در سنگر صبر ایستادگی کردید تو به پایان ماموریتت رسیدی او همچنان برعهدش باقی است.

این شب ها هر وقت صدای در می آید هنوز بچه ها فکر می کنند تو هستی و خوشحال به سمت در می روند تا شاید باز تن خسته و چهره خندانت را ببینند. هنوز صدای خنده های بلندت هنگام بازی با زهرا و محمد طاها هنگامی که بچه ها روی دوشت سوار بودند در فضای خانه طنین انداز است و ما را دلخوش می کند.

تو رسالت سنگینی بر عهده ما گذاشتی تا تو را با زبان کودکی به زهرای شش ساله و محمد طاهای دو ساله معرفی نماییم. رفتار و منشت را برای فاطمه که نوجوانیش را بی تو طی می کند نشان دهیم.

در این عصر جمعه دلتنگم. دلتنگ جمعه هایی که ما را جمع می کردی و برایمان سمات می خواندی. هنوز در گوشم شهادت گفتن های آل یاسینت می پیچد.

اشهد ان النشر حق و البعث حق و الصراط حق .

عصر جمعه بی تو و بی سمات برایمان محال است، محال.

آن روز بعد از نماز جماعت ظهر و عصر که خدا آمد صدایتان کرد چه حالی شدید؟

لابد گفته است: خریدنی شده ای حسن.

پرسیده ای: می خری مان؟

او پرسید: به بهشت قبول است؟

گفته ای: چرا که نه.

و خدا گفت: تو که در گمنامی زیستی را من به همه می شناسانم .آن روز تهران لرزید. تو و یارانت گفته اید:‌ "جانهای ناقابلمان فروخته شد به شخص خدا به بهای بهشت." فرشته ها هم شاهد ایستاده اند و گروه هم خوانی راه انداخته اند و آوایشان همه جا پیچیده است که:‌ان الله اشتری من المومنین اموالهم و انفسهم بان لهم الجنه.

مراسم با شکوهی بوده بابا. حیف که نشد بیایم و چون زینبِ حسین بر پیکر بی سرت بوسه بزنم و رو کنم بالا و بگویم "ربنا تقبل منا هذا القلیل".

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 9:47 توسط کمیل

در وصف حضرت رقیه (س)

چهارشنبه چهاردهم آبان 1393
                  سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد		 
                  حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد		 
              حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خون رنگی	 
   در هاله‌ای از گیسویی خاکستری باشد 
          دختر دلش پر می‌کشد، بابا که می‌آید،	 
                  موهای شانه کرده‌اش در معجری باشد 		 
           ای کاش می‌شد بر تنش پیراهنی زیبا 	  
  یا لا اقل پیراهن سالمتری باشد
                        سخت است هم شیرین زبان‌ باشی و هم فکرت		 
               پیش عموی تشنه‌ی آب آوری باشد		 
    با آن‌همه چشم انتظاری باورش سخت است 
     سهمت از آغوش پدر تنها سری باشد	 
                شلاق را گاهی تحمل می‌کند شانه		 
               اما نه وقتی شانه‌های لاغری باشد		 
              اما نه وقتی تازیانه دست ده نامرد		 
                    دور و برِ گم گشته‌ی بی‌یاوری باشد		 
                       خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد،		 
                            چشمش به دنبال علی اصغری باشد			 
                 وای از دل زینب که باید روز و شب انگار		 
  در پیش چشمش روضه‌های مادری باشد 
                 وای از دل زینب که باید روضه‌اش امشب		 
               «بابا ! مرا این بار با خود می‌بری؟» باشد		 
               بابا! مرا با خود ببر، می‌ترسم آن بدمست		 
          در فکر مهمانی و تشت دیگری باشد		 
          باید بیایم با تو، در برگشت می‌ترسم		 
          در راه خار و سنگ‌های بدتری باشد		 
       باید بیایم با تو، آخر خسته شد عمه	 
شاید برای او شب راحت تری باشد؟ 
"قاسم صرافان"

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 12:31 توسط کمیل

تسلیت

یکشنبه یازدهم آبان 1393
هر شب با دیدن بین الحرمین و صحن و سرای ابا عبدالله (ع) دلم پر میکشد به اربعین . آقا خودت کمک کن . یک لحظه نبودن در کربلا در آن ایام را باور ندارم.
ایام تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت و التماس دعا .

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 14:19 توسط کمیل

یا امام حسین (ع)

سه شنبه ششم آبان 1393
روز شمار سفر اربعین شروع شد ...

یا امام حسین به طلب

بعدا نوشت:

 

 

به حضرت عابس یار سیدالشهدا که زیر باران سنگ «پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست» بود، تقدیم شده است:

 

هر که می‌داند بگوید، من نمی‌دانم چه شد

 

مست بودم مست، پیراهن نمی‌دانم چه شد

 

من فقط یادم می‌آید گفت: وقت رفتن است

 

دیگر از آنجا به بعد اصلاً نمی‌دانم چه شد

 

روبه روی خود نمی‌دیدم به جز آغوش دوست

 

در میان دشمنان، دشمن نمی‌دانم چه شد

 

سنگ باران بود و من یکسر رجز بودم رجز

 

ناله از من دور شد، شیون نمی‌دانم چه شد

 

من نمی‌دانم چه می‌گویید، شاید بر تنم

 

از خجالت آب شد جوشن، نمی‌دانم چه شد

 

مرده بودم، بانگ هل من ناصرش اعجاز کرد

 

ناگهان برخواستم، مردن نمی‌دانم چه شد

 

پا به پای او سرم بر نیزه شد از اشتیاق

 

دست و پا گم کرده بودم، تن نمی‌دانم چه شد

 

ناگهان خاکستری شد روزگار آسمان

 

در تنور آن چهره روشن نمی‌دانم چه شد

 

***

 

وصف معراج جنونش کار شاعر نیست، نیست

از خودش باید بپرسی، من نمی‌دانم چه شد

"سید حمید برقعی"

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 7:41 توسط کمیل

باز هم خدا رو شکر

پنجشنبه یکم آبان 1393
خدا رو شکر . فقط میتونم بگم خدا رو شکر که بدتر از این نشد.

دیروز عصر مریم حلما رو بردیم دکتر . علی تو ماشین خوابیده بود . من دیگه علی رو بیدار نکردم . گذاشتیمش تو ماشین و رفتیم . یه بار برگشتم بهش سر زدم . زود نوبتمون شد و برگشتیم . دیدم خانمم گریه میکنه .

شیشه سه گوش پشت رو شکسته بودن برا دزدی . اما با رسیدن خانمم یا بودن علی به چیزی دست نزده بودن .خدا رو شکر کردیم .

رفتیم خونه مادر خانمم . داشتیم بر میگشتیم سیب پرید تو حلق مریم حلما و تو همون حال هم سنگی خورد به شیشه جلو ماشین روبه روی من . نمیدونم موتور سواره که رد شد زد یا از جایی خورد . در هر صورت ترک خورد شیشه .

فقط گفتم خدا رو شکر که بدتر از این نشده . خدا رو شکر.

دیشب هم خواب مقام معظم رهبری رو دیدم و خدا رو باز شکر کردم .

اما دیدن حضرت آقا تو خواب هم خیلی مزه داره.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 7:48 توسط کمیل

خدایا شکرت

سه شنبه بیست و نهم مهر 1393
بارون خیلی خوبی داره میاد و خدا رحمتش رو داره بر سر مردم میریزه . خدایا شکرت.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 7:36 توسط کمیل


در دوره ایی که قحط وفا بود و قحط عشق ؛ شکر خدا که سینه ما عاشقانه سوخت


Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ